مهمانی افطار شرکت بود. همکاران خانوادگی و البته برخی از مجردها هم بدون همراه بودند. سر ميز نشسته بوديم و کلی حرف و حديث و خنده از اطراف و اکناف. با دوستان و همکاران خوش می‌گذرد. از آن‌جا بيرون آمديم تلفيق هوای پاييزی و راديو پيام حس خوبی به من می‌داد. آن قدر که حاضر بودم تا سحر در بزرگراه‌های تهران پرسه بزنم.

برنامه بعد از افطار اين بود که بايد به خانه يکی از دوستان قديمی و تازه داماد برويم. البته افطار دعوت بوديم که نرفتيم. به آن‌جا هم که رفتيم همان حکايت چندی قبل تکرار شد. يا به سکوت گذشت يا به تعريف نکات خنده‌دار سريال برره. تمام مدت هم فکرم مشغول اين بود که تفاوت اين جمع با جمع چند ساعت قبل چيست؟ نتيجه اين بود: يک هدف واحداشتراك زيادی بين آدم‌ها بوجود می‌آورد و باعث می‌شود انسان‌ها با هم حرف داشته باشند. حتی خانواده‌های آن‌ها نيز بی‌نصيب نمانند.

فكر می‌كنم زيادی به اين چيزها گير داده‌ام.