آينده ما در ايران

 

در چند روز گذشته چند مطلب از دوستان ديدم كه مربوط به آينده بود؛ اين‌كه بايد چه كار كنيم. 

براي من روشن شده است كه رفتن به خارج، براي حضور و زندگي در آن‌جا گزينه مناسبي نيست. ما نه زبان خوب مي‌دانيم و نه پول كافي داريم. حداقل بايد 5 سال تلاش كنيم تا زبان‌مان خوب شود و به موازات آن 10 سال پول پس‌‌انداز كنيم تا اگر به خارجستان رفتيم قدرت خريدي متناسب با آن‌جا داشته باشيم. صرف وقت ده سال براي اين‌كه تازه به نقطه اول يك خارجي (اروپايي يا امريكايي) برسيم، هزينه گزافي است.

از سوي ديگر حضور در ايران هم، ما را در گرداب زندگي به تدريج غرق مي‌كند.  آرمان‌ها و آرزوهاي ما را رفته رفته تحليل مي‌رود و به نان معاش و خريد اموال زندگي محدود مي‌شود. اين‌ها همه واقعيت‌هايي است كه گزيري از آن نيست.

 انتخاب من حضور، با تامل به غرق نشدن در دغدغه‌هاي بيش از حد مالي و زندگي است. گويي اين انتخاب هم خود يك آرمان است.

 

چند مشاهده از آلمان هم دارم كه برايم چالب بود: 

اول آن‌كه اين استعداد آن ها مرا كشته بود. فردی در آن‌جا با ما بود كه ۲۰ سال سابقه كار داشته. وقتی راجع به نمودارهای علت و معلول و نظام OHSAS به وی صحبت می‌كردم، گفت اولی را در ۳ سال آينده و دومی را در يك سال آينده آموزش خواهم ديد. آن‌‌ها تقريبا ۴۰ درصد وقت‌شان را در كلاس‌های آموزشی می‌گذرانند. يا آن‌كه وقتی در مورد برخی كتاب‌های مديريتی با آن‌ها صحبت می‌كرديم، با تعجب می‌گفتند مگر شما در ايران از اين چيزها هم داريد! 

دوم نگاه مردم آلمان به شرقی‌ها به عنوان تروريست و ... غيره است. واقعا برايم آزاردهنده بود. مردمی كه اصلا به اطرافشان هيچ كاری ندارند، تو را به عنوان فردی می‌دانند كه تروريست هستي! در قطار با يك جوان كانادايی آشنا شدم و كلی با هم گرم گرفته بوديم. وقتی پرسيد كجايی هستم، گفتم ايران. اول نفهميد. پرسيد كجاست و توضيح دادم در خاورميانه، خليج فارس و .... دست آخر يك آهان گفت و چشمانش را بست و خود را به خواب زد. او هم احتمالا مرا يك تروريست می‌دانست!