در اين چند روز كه از سفر برگشتم ذهنم ناخواسته به توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي جامعه مشغول است. چگونه است كه در جامعه توسعه يافته همه چيز بر مدار نظم گردش مي‌كند و اصل بر اعتماد است مگر آن‌كه خلافش ثابت شود و اين‌كه چگونه جامعه شرقي ما اين‌همه متفاوت است. حالا وقتي در خيابان‌هاي تهران رانندگي مي‌كنم ياد خارج مي‌افتم كه كسي ناخواسته جلوي شما نمي‌پيچد تا شما مجبور شويد زير لب هر چه بد و بيراه است نثارش كنيد. من هم دوست دارم تا اداي آن‌ها را در رانندگي در بياورم اما جبر محيط و سيستم خيابان، مانع هر عمل مثبتي مي‌گردد.

توسعه يافتگي اين جوامع را به نظرم بايد در انسان‌هاي آن جامعه جستجو كرد. انسان توسعه يافته در هر جايگاه و مقامي كه قرار گيرد، متفاوت عمل مي‌كند خواه راننده باشد، خواه كارشناس يا كارمند، خواه مدير و خواه .... به قول يكي از دوستان اگر يك كشور توسعه يافته با خاك هم يكسان شود باز افراد جامعه مي‌توانند آن‌را دوباره برپا دارند!