يادداشت‌هاي زندگي روزانه

1-   صبح اول وقت يك ايميل از واحد آموزش آمد كه پاسپورت خود را به همراه فرم پيوست به واحد آموزش بدهيد. جواب دادم اگر مي‌خواهيد اين فرم را پر مي‌كنم اما پاسپورت ندارم!

2-     جواب آمد تا دير نشده زودتر به دنبال پاسپورت برو!

3-     با خودم كلنجار رفتم كه اصلا اين سفر رو به بلاد كفر برم يا نه؟‌ دوستان معتقد بودند كه بايد بروم و من هم‌چنان در ترديد نرفتن!

4-   به خانه كه رفتم اولين كارم رفتن دنبال عكس براي گذرنامه بود. عكسم خيلي جالب نشد ولي آقاي عكاس معتقد بود اين يكي از هنري‌ترين عكاس‌هاي وي است. ديگر عكس ديجيتال و روتوش با فتوشاپ چه جاي اين حرف‌ها را دارد! بلافاصله به عكاسي ديگري رفتم و عكس دوم را هم انداختم. جالب آن‌كه هيچ‌كدام شش در چهار نيست.

5-   دوباره صبح اول وقت در خيابان پرسه مي‌زنم تا بتوانم دفتر خدمات دولت الكترونيك را پيدا كنم. ربع ساعتي منتظر مي‌مانم بيش از 20 نفر براي گرفتن برگ خلافي مراجعه مي‌كنند. اين يعني سي و دو هزار تومان درآمد در هر ساعت! عجب بيزينس پر سودي است. جو گير هم مي‌شوم يك برگ خلافي مي‌گيرم به قيمت 400 تومان. هيچ خلافي نداشته‌ام. ظاهرا اين دوربين‌هاي اتوبان تهران كرج هيچ كاري نمي‌كنند چرا كه اگر چيزي ثبت مي‌كردند جريمه من بايد لااقل بيش از صفر تومان مي‌شد.

6-   مدارك را مي‌دهم. طرف مي‌گويد تا 14 روز ديگر گذرنامه دار مي‌شوي و رسيدي هم مي‌دهد تا بتوانم آن‌را تحويل بگيرم و من هم‌چنان در ترديد سفر و آموزش در ديار كفرم!

7-   مديرمان و آموزش دوباره پيگيري مي‌كنند كه چه وضعيت از چه قرار است. خدا خيرشان بدهد كه دوست دارند مرا راهي خارج كنند اما ترديد من هم‌چنان ادامه دارد...

8-     ...