در جاده مخصوص تاكسی سوار شدم. قبل از من دو نفر ديگر در عقب ماشين نشسته بودند كه ظاهر مناسبی هم داشتند و گرم مشغول صحبت بودند. از صحبت‌شان می‌شد فهميد كارگر يكی از همين كارخانه‌های جاده مخصوص هستند. اصل حرفشان در مورد اضافه شدن حقوق‌ها در سال ۸۴ بود و اين‌كه مهندسان و مديران حقوق‌شان بيشتر از آن‌هاست. معتقد بودند كه اصل كار را آن‌ها انجام می‌دهند و زحمت توليد با آن‌هاست اما حقوق را عده مفت‌خوار دارند می‌گيرند كه از صبح می‌آيند و پشت ميز و كامپيوترشان الكی كار می‌كنند. همه تاكيد آن‌ها بر اين بود كه اصل كار را آن‌ها انجام می‌دهند و نه كس ديگري! خواستم با آن‌ها بحث كنم، اما ترجيح دادم تا بيشتر شنونده خوبی باشم تا توجيه كننده!

اين يك واقعيت عينی در جامعه كاری ماست. آن‌ها كه در صف سازمان قرار دارند تصور می‌كنند سايرين كاری برای انجام دادن ندارند. به هر حال اين شكاف بايد پر شود تا تضاد و تناقض ذهنی كاركنان را مرتفع كند.