امروز 2 ماه است كه منتظرم. بالاخره زنگ خانه به صدا در مي‌آيد. صاحب‌خانه است. دو ماه است با او تماس مي‌گيرم كه براي تمديد قرارداد بيايد و او وقت ندارد. با هم به بنگاه مي‌رويم. شغل او نمايندگي فروش ايساكو است و به قول خودش ليسانس علوم اجتماعي از علامه. مي‌داند قبلا در ايساكو بوده‌ام. از من مي‌خواهد تا كاري برايش بكنم و سهميه چراغ جلو پرشيا را براي وي از 10 به 12عدد در روز  برسانم. حاضر است به ازاي هر بار افزايش سهيه 40 هزار تومان پورسانت بدهد. چيزي حدود يك ميليون تومان در ماه. حال آن‌كه در بنگاه قرار است يك ميليون تومان بابت يك سال به او بدهم. او 35 سال دارد و صاحب 4 آپارتمان. مي‌گويد امسال هم يكي اضافه كرده. به بنگاه مي‌رسيم. قرارداد امضا مي‌شود و پول را به او مي‌دهم. مي‌گويد 10 هزار تومان ديگر هم بايد بدهم. دليلش اين‌است كه او 2 ماه ديرتر آمده –چون وقت نداشته- و مي‌گويد در اين مدت با پولش كار كرده‌ام. و من حيرانم و در حال اثبات براي او با فرمول‌هاي اقتصاد مهندسي. نزديك است كه گريه كند. مي‌گويد اگر 10 تومان ندهم برنامه‌هايش به هم مي‌ريزد. آخر مي‌خواهد موبايل بخرد و قيمتش يك ميليون و ده هزار تومان است و ....

نيم ساعت است كه دارد حرف مي‌زند. حالم به هم مي‌خورد و 10 تومان را به او مي‌دهم تا ديگر صدايش را نشنوم. تنها كاري كه از دستم بر مي‌آيد كه بگويم: راضي نيستم و او مي‌گويد به خدا من نزول‌خوار يا اسكونت بگير نيستم، اين پول حقم است.

از بنگاه خارج مي‌شوم. پيش خود مي‌گويم: چشم تنگ دنيا دوست را يا قناعت پر كند يا خاك گور