اول بار که ترغیب شدم وبلاگی نویسی کنم، ورودم به شبکه اجتماعی اورکات در آن روزها بود. وقتی دوستان دوران دانشگاه خود را در این شبکه دیدم، فهمیدم هر یک برای خود وبلاگی دارند و برای خودشان قلم می زنند. به همین دلیل من هم ترغیب شدم تا دیر نشده کاری کنم. ابتدا نام های دیگری برای وبلاگ انتخاب کردم و چند باری هم نام وبلاگ را عوض کردم تا در نهایت در آن روزها به یادداشت های صنایعی رسیدم. آن روزها کاری صنایعی زیاد می کردم و به نوعی هویت شخصی هم برایم محسوب می شد. منتها در آن ایام تقریبا در مورد موضوع های صنایعی تقریبا هیچ ننوشتم! بعدها تصمیم گرفتم نام را تغییر دهم اما تصورم این بود که این وبلاگ خوانندگان خود را پیدا کرده و نباید نامش را تغییر داد.

باید اعتراف کنم از این که خوانندگانی به این وبلاگ مراجعه می کنند تعجب می کنم که این وبلاگ برای آن ها چه دارد و چه ارزشی برای آن ها تولید می کند که حاضرند وقت خود را صرف مطالعه آن کنند و هر بار از لطف و محبت خوانندگان متعجب می شوم. خصوصا زمانی که یکی از اساتید دانشکده مدیریت شریف در مورد چند پست نوشته شده در وبلاگ به من بازخورد داد!

در وبلاگ هیچ گاه در مورد سازمان هایی که در آن ها کار کرده ام، سابقه و نامی نیاورده ام و ترجیحم این بوده است که در این وبلاگ آزادانه پست بنویسم و هویت مستقل خود را داشته باشم. این روزها می دانم در سازمانی که کار می کنم، تعدادی از همکارانم اینجا را با بهانه های متفاوت مطالعه می کنند. حتی چند بار شده که داوطلبان استخدام پس از مصاحبه از طریق وبلاگ من را یافته اند!

جالب ترین خاطره از این وبلاگ این است که یک بار یکی از داوطلبان استخدام، دو روز پس از مصاحبه به من ایمیل زد که به فلان شرکت مراجعه کرده و در مصاحبه این سوالات را ازش پرسیده اند و نظر من را خواسته بود که بگویم جواب هایش در مصاحبه چطور بوده است. هنوز هم فکر می کنم که نمی دانست مصاحبه کننده خود من بودم!

پس از پنج سال نوشتن از هر دری سخنی، نوشته هایم معطوف به حوزه های سازمانی و منابع انسانی به صورت خاص شد و لحن نوشته ها متفاوت و شاید کاملا خشک و تئوری وار. از ده سال پیش تاکنون خیلی چیزها در دنیا عوض شده و به خصوص خودم. این روزها تصمیم دارم قدری مسائل موردی را بازگو کنم تا واقعا بقیه بدانند در حرفه منابع انسانی چه گرفتاری هایی هست.

وبلاگ نویسی در این سال ها تجربه خوبی برای من بوده است که بتوانم دوستان خوبی را پیدا کنم و با آن ها تبادل تجربه کنم. در این جا همیشه تلاش کرده ام که پرت و پلا ننویسم و استدلال های غیرمنطقی و غیرمنسجم نداشته باشم.

وبلاگ نویسی گاهی اوقات اسباب دردسر هم شده است. مثلا یک بار عضو هیات مدیره یک شرکت بورسی بازخورد داد که از یک پست نوشته شده در وبلاگ، در خصوص شرکت آن ها در عین این که هیچ نام و نشانی از شرکت شان نبود، دلخور شده است. یا این که پس از یک جلسه کاری، فردی که ناراحت شده بود ایمیل زد به قصد گله و شکایت در حالی که نمی دانستم این وبلاگ را می شناسد.

با تشکر از خوانندگان گرامی که در این سال ها به اینجا سر زده اند،

پس از ده سال بهترین پست نوشته شده در این وبلاگ را، مطلب نوشته شده در 4 شهریور 83 در مورد "همسایه عزیر ما" می دانم. خودم هر بار آن را می خوانم مملو از شور و نشاط و سرخوشی می شوم که یک چنین همسایه ای داشتیم و توانستم این مطلب را در موردش بنویسم. این پست در اینجا مجددا تکرار می شود.

همسایه عزیز ما راننده تاکسی است. حدود 35 سال سن دارد و پیراهن طرح بامشاد همراه با کتانی می‌پوشد. همسایه عزیز ما هر بار مرا می‌بیند از خدماتش به خانه می‌گوید. آخرین بار که از نجات آپارتمان از آب گرفتگی و خرابی برایم تعریف می‌کرد، بر خلاف گذشته که قیافه سفیهانه‌ای به خود می‌گرفتم و از او تشکر می‌کردم، شرح این ایثار و جانبازی را از وی پرسیدم و او جواب داد مقداری مقداری خار و خاشاک مانع از خروج سریع آب از حیاط آپارتمان بوده و او آن‌ها را با پایش کمی جابجا کرده. او این کار را در طی 20 دقیقه برایم تعریف کرد. همسایه گرامی ما همیشه دوست دارد سرآمد باشد، چند روز پیش مرا در خیابان دید و با عجله به سراغم آمد:

همسایه: آقا چرا قسط وام آپارتمان را نمی‌دهید؟

من: ما که آپارتمان نداریم. ما اینجا مستاجریم.

همسایه: از بانک مسکن یک نامه برای شما آمده.

من: ما دربانک مسکن اصلا حساب نداریم.

همسایه:‌ نامه اخطاریه برای واحد سوم شرقی آمده، زود بروید و قسط وام‌تان را بدهید.

من: ولی ما که طبقه سوم نیستیم. ما چهارمیم. شما سوم شرقی هستید.

و او همچنان دارد مرا قانع کند که من در اشتباه هستم.

همسایه عزیز ما وقتی مرا با پراید دید، در مورد این خودرو و مشخصات آن‌که مثل پیکان دیفرانسیل عقب است تعریف کرد و وقتی تعجب مرا دید اظهار داشت آخر من هم یک پراید دارم که در گاراژ گذاشته‌ام و این اینجاها نمی‌آورم.

وقتی که شغل مرا پرسید در کسری از ثانیه فکر کردم جواب او را چگونه بدهم که چیزی در پی آن نگوید و در نهایت شرمندگی اعلام کردم کارمند.

همسایه: کارمند کجا؟

من: یک شرکت دولتی.

همسایه: یعنی حسابداری؟

من: نه!

همسایه: پس چی‌کار هستی؟

من: مهندس! (با کمال شرمندگی)

همسایه: مهندس چی؟

من: صنایع!

همسایه: صنایع غذایی؟

من: آره!!!

همسایه: شرکت شما چی کار می‌کند؟

من: تولید توربین!

همسایه: صنایع غذایی چه ربطی به توربین دارد؟

من: حالا کار پیدا نمی‌کردیم رفتیم تو این جور کارها!!

همسایه:‌ من چند تا ژنراتور در آپارتمان‌ دارم. شرکت شما به توربین نیاز ندارد؟ قیمتش را هم خوب می‌دهم. از روسیه وارد کرده‌ام.

من: با مسؤولان شرکت در این زمینه صحبت می‌کنم.

و او به دنبال نشانی شرکت می‌گردد تا روزی برای مذاکره به شرکت بیاید.

افرادی مانند همسایه عزیز ما می‌توانند، همکار عزیز شما و یا حتی دوست عزیز شما باشند. از این دسته آدم‌ها کم نیستند. سعی کنید از هر فرصتی استفاده کنید تا حداقل برخورد را با آن‌ها داشته باشید. هر مدرک تحصیلی دارید یک سطح کمتر را بگویید. سعی کنید نشان دهید از آن‌ها پایین‌ترید و به حال آن‌ها غبطه می‌خورید و از موفقیت آن‌ها ابراز خوشحالی کنید. البته جسارت نشوید، اگر مهندس صنایع هستید بگویید همان حسابدار!!