چند روز قبل رفته بودم به دیدار یکی از استادهایمان در یک شرکت معظم. استاد ما مدتی است در این شرکت معاون شده و مسوولیت های مهمی به عهده گرفته است. فرصت مان برای گفتگو کوتاه بود. برایم تعریف کرد که در این شرکتی که کار می کند همه چیز به هم ریخته است، مدیران و کارکنان همگی شاکی هستند و به شوخی می گفت حتی مدیرعامل هم ناراضی است. پرسیدم مهم ترین دلیل به نظرت چیست؟ گفت به نظرم مهم ترین مشکل از مدیران شرکت است، شرکت در طول سال های قبل برای آموزش و آماده سازی مدیران برنامه ریزی نکرده است و حالا هزینه های زیادی از این بابت پرداخت می کند، در یک کلام مدیران میریت بلد نیستند. ازش خواستم بیشتر توضیح دهد مدیریت ندانستن یعنی چه؟ توضیح داد مدیران اینجا مهارت های اولیه مدیریت را بلد نیستند، یعنی مدیریت جلسه، مدیریت زمان، مدیریت تعارض، مدیریت عملکرد، مدیریت ارتباطات سازمانی، مدیریت رفتار سازمانی، مدیریت کارکنان و ... را درست نمی دانند یا به صورت تجربی یاد گرفته اند و فکر می کنند هر چه عمل می کند درست است، بنابراین نمی توانند جلسات خود را مدیریت کنند یا درست و به موقع تصمیم بگیرند، پس کارها به موقع و بر اساس زمان بندی پیش نمی رود و در نهایت مجبورند بیشتر کار کنند اما هیچ وقت به این موضوع فکر نمی کنند که شاید گیرشان در جای دیگری مانند مهارت های مدیریتی باشد نه در حضور بیشتر. 
گفتم این ها درست ولی کارهای اصلاحی چه می شود؟ گفت درست است اما مشکل ما اینجا این است که مدیران ما حتی حاضر به مطالعه هم نیستند، مطالعه کتاب های تخصصی به کنار، حتی مطالعه عمومی هم ندارند و اگر چیزی می خوانند محدود به چند سایت خبری است که اخبار سیاسی را دنبال می کنند وگرنه کسی به دنبال فهم و تحلیل بهتر از موضوعات پیرامونی نیست. گفتم این مساله در کدام لایه مدیریتی دیده می شود، بالایی ها هستند یا پایینی؟ گفت البته این مساله در همه جای سازمان هست اما در لایه های بالاتر مشکل حادتر است، مدیرعامل و اعضای هیات مدیره خود را درگیر جلسات روزمره و مداوم و فرسایشی کرده اند و هیچ فرصتی برای مطالعه ندارند، اوضاع آن ها بدتر است، حتی همان چند سایت را هم نمی بینند! دائم درگیر مسائل جاری هستند و دریغ از ذره ای توجه به آینده و نیز مطالعه درست. می گفت من به دنبال این هستم برای مدیرعامل یک دوره اقتصاد کلان برگزار کنم تا بداند و بفهمد هر تصمیم او چقدر می تواند در بازار موثر باشد و فروش محصولات را بیشتر کند. می گفت دوست دارد در لایه مدیران ارشد شرکت بینش درستی نسبت به مسائل سازمانی و هزینه های تصمیم گیری ایجاد کند تا بدانند نباید همه وقت خود را درگیر جلسات کنند و فرصتی برای فکر کردن نداشته باشند. پرسیدم این کارها در چه مدت اتفاق می افتد؟ پاسخش خیلی روشن نبود، گفت نمی داند چه مدت، ولی هر چه هست کار خیلی سختی در پیش دارد ولی اگر بتواند این مسیر را طی کند کار بزرگی انجام داده است، به طور تخمینی می گفت برای ایجاد تحول در این سازمان پنج سال زمان نیاز دارد و در کوتاه مدت انتظار چندانی ال تغییر ندارد. 
فرصت من تمام شده بود و استاد باید در جلسه دیگری شرکت می کرد، بنابراین خداحافظی کردم و برایش آرزوی موفقیت کردم. واقعا مسیر صعب و سختی در پیش دارد.