در ادبیات سازمانی یکی از مَثل‌های مدیریتی این است: سقف یک سازمان مدیرعامل آن است و همین طور سقف یک دپارتمان، مدیر آن است. به عبارت دیگر، یک مدیر زمانی که قرار است استخدام کند، به دو دلیل نمی‌تواند نیرویی بهتر از خود استخدام کند. اول این که دامنه درک و فهم او از محیط به اندازه دریافت‌ها و سرمایه ذهنی خود است و حداکثر دامنه شناخت وی از داوطلبان استخدام به اندازه فهم خود مدیر است. دوم این که استخدام نیرویی بهتر از خود مدیر که بتواند در سازمان بدرخشد، در نهایت منتهی به حذف خود مدیر خواهد شد و به صورت کاملا منطقی، مدیر محترم هیچ نیازی به این نمی‌بیند که بخواهد با استخدام فرد دیگری، تهدیدی برای خود فراهم آورد.

وقتی استراتژی‌های جذب برخی از شرکت‌ها را مرور می‌کنیم، غالبا این موضوع را ذکر کرده‌اند که ما به دنبال بهترین نیروهای بازار که خلاق، شایسته، بایسته و مناسب هستیم، این استراتژی در مقام عمل فارغ از محدودیت‌های عرضه نیروی کارآمد که معمولا در بازار کم است در جاهایی به بن‌بست کشیده می‌شود. یکی از موارد محدود کننده در جذب نیروی سرآمد، خود مدیران و مسوولانی است که قرار است نیروی سرآمد را به کار بگیرند.

تلفیق دو عبارت فوق به این معناست که سازمان‌ها هر قدر استراتژی در جذب داشته باشند، تا زمانی که مدیران ناکارآمد یا کوتوله داشته باشند، در نهایت جذب نیروهای خوب و سرآمد به سادگی در آن‌ها انجام نمی‌شود و چه بسا بسیاری از نیروهای خوب در زمان ارزیابی، فیلتر می‌شوند یا در فرآیند استخدام با دلایل و استدلال‌های عجیب و غریب حذف می‌شوند تنها به این دلیل که ممکن است تهدیدی برای آن‌ها باشند.