آقای کمالیان عزیز در این یادداشت نگاهی به روزهای مدیر نبودن داشته اند و همین موضوع بهانه ای برای پست شد.

روزهایی که تازه وارد بازار کار شده بودم، کار زیاد عوض می کردم و در هر جایی که می رفتم انتقادات تند و تیزی را معمولا با مدیر مستقیم خودم طرح می کردم و سازمان و کارهایش را به چالش می کشیدم و مدیرم را به تناسب نقد می کردم و اصولا هم ترسی از بابت اخراج و اتمام کار نداشتم چون معمولا فرصت های شغلی خوبی به عنوان پیشنهاد کار داشتم. در یکی از این انتقادها یک بار مدیرم –به نظرم مدیر کارآمدی بود- گفت که من هم این انتقادها را قبول دارم ولی فرق بین این طرف و آن طرف این است که من به دلیل پست مدیریتی که دارم باید حافظ منافع سازمان هم باشم و اصلا سازمان من را به این دلیل مدیر کرده است که بتوانم بهبود ایجاد کنم و اقتضای این پست همین است و می گفت فرق بین این طرف میز با آن طرف میز خیلی زیاد است که تا وقتی در این طرف نیامده ای درک نخواهی کرد. بعد برایم آرزو کرد روزی مدیر شوم تا موقعیت او را دریابم. 

آرزوی او مستجاب شد و به دلیل شغلی که داشتم باید پاسخگوی کارکنان می بودم و از منافع سازمان در مقابل خواست کارکنان دفاع می کردم و در این حالت دیگر شرایط برایم فرق کرده بود و همیشه در ذهنم این بود که من انتقادهای قبلی را دارم اما اینجا هستم تا بهبود و تحول ایجاد کنم وگرنه به درد این کار نمی خورم و باید جایگاهم را به فرد دیگری بدهم. گاهی اوقات حتی با خودم فکر می کردم من مثل شاگرد شر کلاس بودم و برای این که آرام شود، معلم او را مبصر کلاس کرده است تا بقیه را آرام کند و خودش هم از شر و شوری دست بردارد و برای این کار قدری حقوق من را اضافه کرده اند تا ساکت باشم و به کار خودم مشغول باشم. صادقانه بگویم آن زمان هر بار که به این موضوع از این زاویه نگاه می کردم، حس بدی برایم ایجاد می شد که آزادگی انتقاد را با پولی عوض کرده ام، اما به تدریج که خودم را پیدا کردم، فهمیدم که اینجا جایی است که باید همان آزادگی را داشت و در عین حال اختیاراتی هم دارم که می توانم اشکالاتی که وارد می دانستم، برطرف کنم.

برای پست های مدیریتی یک وجه ماجرا این است که فرد به دلیل این که به سیستم با دریافت مزایای مادی و غیرمادی، متعهد می شود، در حالت نرمال ناخواسته خود را حافظ منافع سازمان می پندارد و همیشه مطیع اوامر مدیرعامل می شود و از  یک طرف به واسطه حضور در پست مدیریتی معمولا به اطلاعات بیشتری در مورد گرفتاری های سازمان دسترسی دارد و محدودیت های کاری را بیشتر درک می کند به همین دلیل کمتر انتقاد می کند و مشکلات را به عنوان بخشی از گرفتاری های سیستم می پذیرد و چه بسا خودش حتی در این گرفتاری های سازمانی غرق می شود و جزیی از همان سیستم ناکارآمد می گردد که روزی نقدهای بسیاری به آن وارد می کرد اما حالا به دلیل آشنا شدن با ملاحظات و محدودیت ها، اغلب مشکلات را پذیرفته می داند و با آن ها کنار آمده است و نسبت به قبل بی تفاوت شده است.