در حال مطالعه کتاب راه و روش استیو جابز هستم. نکات جالبی در کتاب در مورد اپل و کارهای استیو جابز ذکر شده است که خواندن آن ها خالی از لطف نیست. از نکاتی که به آن اشاره شده است این است که جابز به عنوان رهبر سازمان به دنبال تحقق اهدافش بود و برای ساخته شدن آن ها فقط روی تصمیم خودش پافشاری می کرد و از تیمش می خواست که این کار را انجام دهند، حتی اگر به نظر نشدنی باشد و نتیجه هم تولید محصولاتی مانند مک بوک، آی پد و آیفون بود.

این موضوع از این جهت مهم است که خیلی وقت ها، مدیران سازمان ها اهداف مهمی در سر دارند و استراتژی های خوبی را دنبال می کنند، اما نمی توانند آن ها را محقق کنند، چون نیروهای مناسب را ندارند. منظور از نیروها طبعا نیروهای عملیاتی نیستند، این ها نیروهای فکری هستند که می توانند ایده ها و استراتژی های رهبر سازمان را از ایده به عمل و واقعیت تبدیل کنند. این ایده ها و استراتژی ها صرفا مباحث مربوط به تولید محصول و بازاریابی و نمونه هایی که در کتاب ها از آن ها یاد می شود، نیست، بلکه می تواند حتی تولید یک نرم افزار در داخل سازمان یا یک سیستم کارآمد حقوق و دستمزد یا روشی برای بالا بردن کیفیت و چیزهای این گونه باشد. وجود کارکنانی از این دست می تواند به رهبر سازمان امکان دهد تا بلند پروازی کند و در پی تحقق رویاها باشد، بازارهای جدید را کشف کند و برای محصولات جدید برنامه ریزی کند. این نیروها را می توان کارکنان فکری سازمان نامید که می دانند چگونه رویاها را محقق کنند و در کنار یک رهبر کارآمد، شکوفا می شوند.

در استراتژی ها، لایه بیرونی استراتژی سازمان ها، حوزه بازار است و غالب رویکردهای استراتژیک با محوریت بازار طراحی می شوند و  یعنی سازمان باید تکلیف خودش را بازار تعیین کند و بعد اگر نقاط قوت و ضعفی هست بتواند آن ها را بر محور استراتژی شکل دهد و این جاست که این کارکنان فکری ارزش خود را نشان می دهند و استراتژی سازمان را در حوزه بازار در درون سازمان ترجمه کنند و خواسته های استراتژیک را محقق کنند.