روال معمول در رسیدن به سمت های مدیریتی در سازمان ها و شرکت های ایرانی، معمولا فارغ از برخورداری از ویژگی های مدیریتی و رهبری و شایستگی های مورد نیاز برای این امور است و در بهترین حالت، معمولا کارشناسانی که خیلی خوب یا خوب هستند و کارهای خود را به خوبی انجام می دهند، ارتقا داده می شوند و در سمت های مدیریتی قرار می گیرند، بدون آن که دانش مدیریتی داشته باشند و گاهی اوقات این کارشناسان خوب در نقش مدیر، رفتارهایی از خود بروز می دهند که تنها باعث بی انگیزگی، نارضایتی زیردستان می شود. کارشناسانی که با این گونه مدیران کار کرده اند، خاطرات تلخی معمولا از این مدیران دارند. 

من یک بار برای حدود  یک سال گرفتار چنین مدیری بودم، مدیری که کارشناس بسیار شایسته ای بود اما ویژگی های رفتاری یک مدیر را نداشت. الان که سال ها از آن روزها گذشته، علاقه مندم برخی از رفتارهایش را اینجا بنویسم. ایشان فرد بسیار توانمندی بود و شایستگی های فراوانی داشت و دانش آموخته رشته صنایع از دانشگاه شریف بود. مهم ترین دلیل برای این نوشته این است که شاید باعث شود، مدیران کمتر از این رفتارها بروز دهند. 

شرایط کار: حجم کار ما خیلی زیاد بود و شرکت در حال رشد سریع بود. ساعت کار شرکت از 7 و نیم صبح بود تا 6 و نیم عصر و بعضا ما مجبور بودیم تا ساعت 9 شب هم اضافه کار باشیم. محل کار ما دپارتمان سیستم ها و روش ها به علاوه امور منابع انسانی سازمان بود. در یک اتاق حدود 30 متری بودیم و همه دور تا دور رو به دیوار می نشستیم. در این شرایط مدیر ما این چنین بود:

تکنیک ایجاد استرس تا سرحد مرگ: در برخوردها به گونه ای بود که دائما استرس وارد می کرد. در مقابل اشتباه کارشناسان ناشکیبا بود و بعضی وقت ها هر چه از دهنشان در می آمد، می گفت.  یا این که گاهی اوقات صدایت می کرد و می گفت بیا اینجا. او نشسته بود و ما سر پا. می گفت: "ببین بجنب! بجنب! حالا برو سر جات."

تکنیک توهین به فرد: ترجیع بند کلماتش در مواجه با خطای زیردستانش این بود: "گیجی دیگه! گیج!"

تکنیک تحقیر: خوش خط بود و اگر یکی از همکاران خط خوبی نداشت و یک گزارش دست نویس به ایشان می داد، می گفت این چه خطیه!

تکنیک بدترین فیدبک: عادت داشت، که وقتی گزارش را می خواند و قصد داشت، بازخورد دهد، از روان نویس قرمز رنگ استفاده می کرد و وقتی نکته ای به نظرش نادرست می رسید، از کلمات نامانوس استفاده می کرد. مثلا می نوشت جل الخالق با پنج تا علامت تعجب جلوش.

تکنیک تحقیر در جمع: وقتی که کاری خوب پیش نمی رفت، در مقابل بقیه، فرد را احضار می کرد و تا جایی که می توانست فرد را در جمع ضایع می کرد. مثلا می گفت این چه گزارشی است! تو چرا نمی فهمی! تو کار کردن بلد نیستی! اگر فوق لیسانس خوانده بودی، بلد بودی که کار را جمع کنی! تو اصلا رویکرد درستی در کار کردن نداری!

تکنیک خود تنبیهی: اگر کسی چند اشتباه متوالی در کارش داشت، از وی می خواست که یک کارت قرمز برای خود پر کند و شرح اشتباهاتش را در آن ثبت کند و سپس آن را به منشی بدهد تا در هنگام پرداخت کارانه مورد محاسبه قرار بگیرد. هر کارت قرمز، در هر دوره 10 امتیاز منفی از 100 امتیاز داشت.

روش کنترل فرآیند به جای کنترل خروجی کار: گاهی اوقات می دیدی که آمده بالای سرت ایستاده به صورت ناغافل ایستاده و در حال تماشای نحوه کار کردن توست. بعد اگر در همان حین مشکلی می دید، می گفت که تو کار کردن بلد نیستی.

بی اعتمادی به همکاران: در جلسات با سایر دپارتمان ها و مدیران، خودش حتما می خواست که حضور داشته باشد و اگر فردی می خواست به تنهایی شرکت کند، می گفت که تو حق نداری بدون من شرکت کنی و چون خودش می خواست در همه امور نقش داشته باشد، نمی توانست وقت کافی بگذارد، بنابراین کارها به خوبی پیش نمی رفت و همه چیز کند بود و طبعا در این میان کارشناسان مقصر بودند نه او.

تکنیک دور کردن همکاران از خود: روزهایی اولی که در شرکت شروع به کار کرده بودم، ساعت یک تا 2 با هم به ناهار می رفتیم. منتها در بحث ها و گفتگوها، آن چنان نامناسب رفتار می کرد که به تدریج بعد از سه ماه، برنامه ما به کلی تغییر کرد. ما ساعت 12:30 می رفتیم و ساعت 13 به محل کار می آمدیم که کمتر حضور او را در اتاق حس کنیم. حضورش برای ما همواره استرس زا بود و حداقل بازدهی بود.

بهترین روزهای کاری ما زمانی بود که ایشان در محل کار حضور نداشت. مثلا مرخصی بود یا بیمار بود یا به سفر می رفت.

تکنیک نگاه ناراحت: اگر تلفنی با کسی صحبت می کردی و یا کسی از بیرون تماس می گرفت (آن موقع موبایل مثل حالا فراوان نبود) می آمد جلویت می ایستاد و نگاه همراه با اخمی بهت می کرد به این معنی که زیادی داری حرف می زنی. بنابراین اگر می خواستیم تماسی برقرار کنیم، هر وقت که از اتاق خارج می شد، بلافاصله تماس های تلفنی همکاران شروع می شد.

گوشه هایی که در بالا تعریف شد، توصیف کننده یکی از بدترین شرایط و دوران کاری من بود. من و بقیه راه حل هایی برای فرار از این شرایط پیدا کرده بودیم. اما سرانجام تصمیم گرفتیم که از شرکت خارج شویم و به شرکتی دیگر با درآمد پایین تر برویم. از آن زمان به بعد، داشتن یک مدیر خوب را واقعا غنیمت و نعمتی برای هر فردی می دانم و یادگیری آن شرایط سخت برای من این بود که بعدها به عنوان مدیر سعی کنم، هیچ وقت این رفتارها را بروز ندهم. می دانم که آن روزها مدیرمان تلاشش برای کسب بهترین نتیجه بود، منتها روش های توهین و تنبیه و استرس هیچ گاه نمی توانند منجر به ایجاد عملکرد بهتر شوند.