هر بار که یک کتاب جدید از کوندرا پیدا می کنم و می خوانم خدا را شکر می کنم که هنوز کتابهای ناخوانده ای از او وجود دارد و مرا کمک می کند تا بخشی از اعماق وجود دنیا را بهتر بشناسم و  از دریای معرفتی و نوشتاری کوندرا حض وافر ببرم. او به راستی زیبا می نویسد و آن چه را که او می نگارد گویی همان حکایت احوال و روزگار ماست. از این کتاب برداشت های مختلفی شده است و هر کسی از نگاه خودش به نقبی زده است. ولی آن چه برای من جالب بود، نگاه به شدت فلسفی شخصیت های داستان است که برای هر چیزی به دنبال دلیل و فلسقه وجودی می گردد و لازم دارند که ابرای نجام یا پذیرش آن دلیل قابل قبول داشته باشند وگرنه آن کار را انجام نمی دهند. این دقیقا همان مرضی است که من هم به آن مبتلا هستم و در جریان هر کاری که قرار می گیرم، اول باید مشکل فلسفی آن را با خود حل کنم. مثلا همیشه این حس همواره در وسط جریان مراسم عروسی و عزا رخ می دهد که من به جای همراهی بقیه به این فکر می کنم که چرا مردم باید شاد باشند یا عزادار باشند و الخ.
یک نگاه دیگر به کتاب