یک سال دیگر به عمر کاری ام در شرکت عزیز ما اضافه شد و به 6 سال رسید و این مدت به سرعت برق و باد سپری شد و خوشبختانه به گونه ای بوده که هر سالم نسبت به سال قبل تفاوت داشته است. روند کارها به گونه ای بوده که هر چه به جلو می رویم اوضاع کاری سخت تر و فشرده تر می شود. در گذشته این فرصت را داشتم که در روز نیم ساعتی را برایم خودم در محل داشته باشم که کارهای متفرقه غیرکاری مثل وبگردی و غیره داشته باشم اما حالا این زمان به صفر نزدیک شده است و من به دلیل پذیرش مسوولیت و کارهای بیشتر به شدت درگیر کار شده ام و حال نمی دانم که این اوضاع تا کی ادامه خواهد داشت و چگونه می توان از این وضعیت خلاص شد. صبح ها که روانه شرکت می شوم ناخودآگاه به ذهنم دو چیز خطور می کند: چقدر کار دارم که باید انجام دهم و چقدر خسته ام. در این 6 سال همیشه سعی کرده ام با خودم این موضوع را مرورکنم که چرا اینجا ماند ام و آیا وقت رفتن فرا رسیده است یا نه. این سوالات کمک می کند تکلیفم را بهتر بدانم و در برابر موقعیت های کاری دیگر بهتر تصمیم بگیرم.