در همایشی بودم و از معدود کسانی بودم که از مطالب ارائه شده یادداشت برمی داشتم. بغل دستی ام فرد مسنی بود که انگیزه یادداشت برداشتنم را پرسید و بعد هم یک بروشور از شرکتش به من داد که قدری از خودش تعریف کرد. من هم اسمش را نپرسیدم.
فردا صبحش با هم صبحانه خوردیم و من تازه نامش را دانستم. دو جلد کتاب هم نوشته بود که اتفاقا هر دو را خوانده بودم. از این که روز قبلش اسمش را نپرسیده بودم قدری شرمنده شدم.
در صحبت هایش گفت که متولد دهه 10 خورشیدی است و از جگ جهانی دوم و اتفاقاتی که برایش افتاده بود گفت. خدا را هم شکر می کرد که چند وقتی است بشر به اندازه ای از بلوغ و رشد رسیده است که کمتر جنگ می کند و می تواند با گفتگو مشکلاتش را حل کند و داستان های زیادی از فقر مردم ایران تعریف کرد و این که گرسنگی یعنی چه و او چه چیزهایی را درک کرده است و باز هم خدا را شکر می کرد مردم ما از آن روزهای بدبختی چقدر فاصله گرفته اند و به آینده هم بسیار امیدوار بود.

بین نگاه او و ما، به خاطر اختلاف سن 50 ساله چقدر فاصله بود و ...