این روزها خسته‌تر از آنم که بخواهم علاوه بر کارهای جاری، چیزی در این جا بنویسم. برنامه کاریم پر است و فرصت سر خاراندن ندارم، یک کلاس الکی می‌روم و شب‌ها هم باید به فکر امتحان‌های هفته آینده باشم و در عین حال پای کامپیوتر خوابم می‌برد. به این‌ها باید با محنت اسباب کشی و اجاره کردن خانه و تحمل رنج همسایگان را هم افزود. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که بی‌خیال همه این مصائب شوم و از هر چه کار و بار است خود را خلاص کنم و بزنم به رگ بی‌خیالی. بی خیال همه چیز بشوم و مسوولیت و کار و زندگی را رها کنم و خود را آسوده کنم و به زندگی ساده‌تری پناه ببرم. حتی شغلم را هم عوض کنم. برای این کار مشاور املاک را بیشتر می‌پسندم، فکر می‌کنم در این زمینه استعداد مناسب را دارم و می‌توانم موفق شوم. هم می‌توانم در طی روز کتاب بخوانم و هم می‌توانم به درآمد مناسب برسم، هم به رادیو و موسیقی دلخواهم گوش کنم. در عین حال هم امرار معاش کنم و درآمد معقولی داشته باشم. آخر هفته‌ها هم به شمال بروم و خوش بگذرانم. تنها اشکال کار بنگاهی از نظر من نداشتن محتوای شغلی است که اگر قرار است بی خیال همه چیز شوم این یک مورد را فدای همه مزایای آن می‌کنم! فقط نمی‌دانم چه مرضی است که نمی‌توانم از فضای خودم خارج شوم و خرق عادت کنم. این روزها فکرم مشغول همین چیزهاست.