از پل عابر پیاده گیشا بالا آمدم. پسرکی در وسط پل نشسته بود و کلاهی به سرش کشیده بود که فقط چشم‌ها و لب‌هایش دیده می‌شد. از مقابل خانم جوانی می‌آمد به او نزدیک شد و فالی خرید و دور شد. در این هنگام من به پسر رسیدم که ناگهان داد زد خانم بیا اینجا! خانم برگشت و به پسر نگاه کرد. پسر دستش را بالا برد و یک هزاری نشان داد و گفت این هزاری تون گوشه نداره، بی زحمت عوضش کن!