يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن

روز دگر به كندن دل زين و زان گذشت

بعد از 13 ماه اميد، به خانه‌اي كه تكيه اميد ما در لحظات ناملايمتي همسايگان ما بود، جواب رد داديم و امشب موضوع را منتفي كرديم. در اين مدت چه بسيار روزها و شب‌ها كه به اميد اول آبان 86 روز شماري مي‌كردم و هر بار فكر مي‌كردم "آخر چرا اين روزهاي تقويم دير جابجا مي‌شود." از روزي به روز بعد  رفتن و ايام را سپري كردن در خانه‌اي كه همسايگان آن اندك بويي از مدنيت آپارتماني نبرده‌اند، كاري صعب و دشوار است و حالا دوباره روز از نو و روزي از نو به اميد آينده‌اي ديگر. گويي زندگي داستاني سر كاري است كه هر بار دل به اميدي بسته‌اي و اگر اين اميد از بين رود فلسفه‌اي براي وجودت باقي نمي‌گذارد. يك سال به آپارتمان قبل محل سكونتمان دل بسته بوديم و در رويايش بوديم و حالا به اميد دگر، دل به راهي ديگر سپرده‌ايم. حالا هم ساعت 11.5 شب است و هر چند دقيقه صداي نعره‌هاي خانم همسايه بغلي به گوش مي‌رسد كه مشغول تربيت صحيح فرزندانش است و كل ساختمان را به لرزه در مي‌آورد.