از كتاب جامعه شناسي نخبه كشي به خاطر دارم كه در يكي از مطالبش تاكيد داشت فاصله آن چه كه هستيم با آن چه كه توصيف مي‌كنيم خيلي زياد است. مثلا زماني كه با مديران سازمان‌ها صحبت مي‌كني، در تئوري‌ها به كمتر از جك‌ ولش و پيتر دراكر و تام پيترز رضايت نمي‌دهند و دائما صحبت‌هاي آن‌ها را تكرار مي‌كنند اما وقتي در عمل آن‌ها را تحليل مي‌كني مي‌‌بيني سبك مديريت‌شان در حد مديريت يك كارگاه نجاري 10 نفره هم نيست.

يا وقتي كه با كساني كه در كار فيلم هستند گفتگو مي‌كني، در حرف حتي اسپيلبرگ و ديويد فينچر و ... را نقد مي‌كنند اما وقتي خودشان فيلم مي‌سازند، كيفيت فيلم بسيار پايين است.

يا وقتي با مربيان فوتبال صحبت مي‌كني همين طور است كاپلو و فرگوسن و ... را قبول ندارند و در عوض عملكرد تيم‌هايشان در حد باشگاه‌هاي افغانستان است و الخ.

خلاصه كه من نمي‌دانم دلايل اين اتفاق و اين فاصله بين آنچه كه ما دوست داريم و آنچه هستيم چيست اما براي خودم رفتار اين آدم‌ها برايم الگوي خوبي است كه به راحتي دور و بري‌ها را نقد و نفي نكنم و در ضمن خودم را هم دست بالا نگيرم، شايد کمتر به این دام بیفتیم.