سال‌هايي كه دبيرستان بودم يكي از نكاتي كه معمولا به آن فكر مي‌كردم، كاربرد درس‌هايي مانند هندسه و فيزيك و جبر در زندگي بود و اين كه اين درس‌ها بعدا به چه درد ما مي‌خورد. از معلم‌هاي آن روزهايمان هم اين سوال را مي‌پرسيدم ولي هيچ وقت قانع نشدم. ديروز براي توضيح شرح وظايف سازماني به يكي از همكارانمان و فهم بهتر آن، ناگهان قضيه تالس به يادم آمد توانستم با ادبيات خوبي، موضوع را جا بيندازم. حالا ارتباط هندسه و قضيه تالس با شرح وظايف چيست بماند.

حالا كاربري درس‌هاي رياضياتي دبيرستان براي من، تواناتر شدن در تحليل مسائل است. البته نه آن قدر توانا كه هر مساله‌اي را فهم كنم و بتوانم تحليل كنم. اين را از كلاس‌هاي دكتر مشايخي آموختم كه وقتي تحليل سيستم مي‌گفت با آن كه همه قانون‌ها را گفته بود، باز هم كسي نمي‌توانست مساله را تحليل كند و ناگزير خودش مساله را حل مي‌كرد. بعضي وقت‌ها هم به كنايه مي‌گفت ذهن‌هاي شما مانند چرخ آسيابي است كه حداقل 15 سال است نچرخيده و من سعي مي‌كنم آن را قدري حركت دهم. اين را به اين دليل گفتم كه كساني كه رياضي خوانده‌‌اند زياد به خودشان مغرور نشوند كه ذهن پيچيده و تحليل‌گري دارند و كارشان درست است.