نگاهي به برنامه‌ها و سريال‌هاي سيما و بي محتوايي برنامه‌ها باعث مي‌شود كه گارد روشنفكري در مقابل سريال بگيري و به حال مردمي كه بيننده اين برنامه‌ها هستند، افسوس بخوري كه چه طور وقت خود را مي‌گذرانند و جرا حاضر نيستند وقت خود را به شكل بهتري سپري كنند. گذشته از رفتار مردم، محتواي سريال‌ها البته جالب‌تر است. معمولا آقايي با خانمي آشنا مي‌شود و تمام سناريوها بر اين مبنا شكل مي‌گيرد. خيلي وقت‌ها، عاقبت كار روشن است و از همان قسمت اول داستان مي‌توان حدس زد كه سرنوشت قهرمان‌هاي داستان چه خواهد بود. نگاهي عميق‌تر دو موضوع را روشن‌تر مي‌كند.

اول: نويسنده داستان (فيلمنامه نويس) به عنوان خالق اثر، خود نيز مي‌داند كه داستانش تكراري است و خارج از محتواست. سعي مي‌كند تا بيشتر مطالعه كند و اندوخته بيشتري كسب كند. به سراغ نوشته‌هاي نويسندگان معروف دنيا مي‌رود، اما در آن‌ها هم همين ارتباط آقا و خانم را مي‌يابد و فراتر از چيزي كه خود مي‌دانسته براي شكل دادن به داستان، چيزي پيدا نمي‌كند.

دوم: مردم هم خود بي‌علاقه به موضوع نيستند. با وجود تكراري بودن داستان از تماشاي آن لذت مي‌برند. با آن‌كه سروته داستان از ابتدا روشن است، اما نحوه ارتباط بين آدم‌هاي داستان، متغير است. علت علاقه، اين است كه بيننده مي‌تواند خود را به جاي شخصيت داستان تصور كند و با تصميم‌هاي وي، كارهايي را كه در زندگي امكان تجربه‌اش را نداشته در خيال پرورش دهد و به جاي قهرمان داستان فكر كند، الان چه مي‌توانست بكند.