انگيزه آدم‌ها براي انجام كارهايشان قابل پيش‌بيني نيست و كسي از دل ديگري خبر ندارد كه بهر چه چيزي پي كاري مي‌رود. بهترين تعبير و داستان را براي اين موضوع در كتاب بار هستي ميلان كوندرا خواندم.

فرانتز در ژنو استاد دانشگاه است و معشوقه‌اي به نام سابينا پيدا مي‌كند و در عين حال جرات هم ندارد كه موضوع را با همسرش در ميان بگذارد. روزي تصميم‌ مي‌گيرد اين كار را انجام دهد و همسرش از او مي‌خواهد خانه را ترك كند. به دنبال معشوقه‌اش مي‌رود و او را نمي‌يابد چون او وي را ترك گفته است. پس از چندي اعلام مي‌شود در كامبوج و ويتنام جنگي به راه افتاده و عده‌اي از روشنفكران اروپايي با پيام صلح و دوستي در پي عزيمت به كامبوج هستند. او هم به خيال اين كه اين برنامه از تلويزيون پخش خواهد شد و به اين وسيله شايد سابينا را بيابد.

به كامبوج مي‌رود و در آن جا با عده‌اي درگير مي‌شود. ضربه‌اي به سرش مي‌خورد و وقتي چشمانش را باز مي‌كند خود را در بيمارستاني در ژنو مي‌يابد در حالي كه همسرش در مقابلش ايستاده. چون دوست ندارد همسرش را ببيند، مي‌خواهد سرش را برگرداند، مي‌فهمد كه نمي‌تواند و چون راهي براي نديدن همسرش ندارد، چشمانش را مي‌بندد و از دنيا مي‌رود.

همسرش فكر مي‌كند چقدر خوب شد در آخرين لحظه بر بالينش بودم.

هم وطنانش فكر مي‌كنند او يك مرد آزاد بود كه دنبال صلح و آرامش در دنيا بود.

فرانتز براي يافتن سابينا اين همه رنج را متحمل شد!