امروز چهارشنبه است و همه دور و بري‌هايم رفته‌اند. عصر غم انگيزي است كه نشسته‌ام و مجالي براي آزاد كردن فكر فراهم كرده‌ام تا ايده‌هاي نو براي كارم بيابم.

چند روزي است كه آدم‌ها را جابجا مي‌كنيم. يعني ساختار سازمان را به هم زده‌ايم و حالا دوباره بايد نفرات موجود را در ساختار جديد آرايش دهيم. وقتي روي كاغذ مي‌نويسي راحتي. مي‌گويي فلاني از اين ِسمت به آن ِسمت و ديگري از جايي به جاي ديگر. به همين سادگي مي‌تواني آدم‌ها را جايشان را عوض كني. ولي در اين فرآيند فقط مختاري كه جايشان را تغيير دهي و بس!

همين ذره‌اي تغيير را كه مي‌نويسي، بعد از فراغت از اين نوشتن‌ها، به ياد همان كاركنان و خانواده‌شان و مصلحت سازمان و هزار كوفت ديگر مي‌افتي و دست و دلت مي‌لرزد كه نكند اين تغيير در جايي بلنگد و جواب ندهد. نكند كه فردي را از نان خوردن ساقط كني و او نزد خانواده‌اش شرمنده شود. نكند پس فردا آقاي مديرعامل تو را بازخواست كه اين‌ها چه پيشنهادي بود. و هزار نكند ديگر از ذهنت خطور مي‌كند و تو دوباره به همه تصميم‌هاي روزت شك مي‌كني. و شعف ناشي از تصميم‌گيري را از دست مي‌دهي.

وقتي مختاري كه فقط جاي آدم‌ها و وصف‌شان را عوض كني و اينقدر مي‌ترسي، چطور مي‌خواهي در انديشه تغيير انسان‌ها باشي. براي هر ذره تغيير بايد حالا حالاها جواب داد. هم در اين دنيا و هم آن طرف.