پارادوكس قديمي

از وقتي كتاب نصايح باباي دارا را خوانده‌ام گرفتار پارادوكس قديمي خودم شده‌ام. يعني بروم سراغ يك بيزينس نان و آب دار و حسابي پول در بياورم يا آن‌كه زبان بريده به كنجي نشسته صم بكم، چندان در قيد پول و اين‌ چيزها نباشم و از ساير امور دنيا لذت ببرم. چند سالي است كه تصميم گرفته‌ام زياد به پول درآوردن فكر نكنم و به همان روزي مقرر در حقوق ماهيانه‌ام بسنده كنم. اين طوري وقت بيشتري براي ساير كارهاي زندگي‌ام مثل مطالعه و تفريح و فيلم و ... خواهم داشت اما ديگر از پول بيشتر و درآمد بالاتر محروم خواهم بود. با خواندن كتاب حالا دوباره وسوسه شدم كه پول بهتر است يا ثروت! اگر بخواهم سراغ پول بروم در اين صورت بايد حداقل هفته‌اي 70 ساعت كار كنم و دائم در تكاپوي چك و پول و جنس و بقيه چيزها باشم. روش‌هاي ديگري هم مي‌دانم. خريد زمين در هشتگرد و شهر انديشه و ... از كارهاي با بازده در دراز مدت هستند بدون آن‌كه بخواهم زحمت زيادي بكشم ولي بايد با كار بيشتر پولش را جور كنم.