دوست عزيزم بي‌كار است. صبح‌ها به موقع با سرويس در محل كار حاضر مي‌شود. چاي مي‌ريزد. ايميل‌هايش را چك مي‌كند. هر نيم ساعت يك‌بار به سايت بورس سر مي‌زند و ... مطابق همان برنامه زمان‌بندي كه قبلا به استحضار رسيده بود. تنها حسن‌اش اين‌است كه مهندس صنايع نيست.

 ديروز به اتاق‌شان رفته بودم. صدايم زد تا گپي بزنيم. با او كلي رفيقم و لزومي به ملاحظه هم‌ديگر نداريم. پرسيد آقاي مهندس شما چرا ريش‌هايتان را پروفسوري نمي‌زنيد؟ گفتم كه چي بشه؟ ادامه داد: «آدم كلي با اين چيزها سر كاره!» بعد هم كامپيوترش را به من نشان مي‌دهد. عكسش را در فتوشاپ روتوش كرده. انواع ريش‌ها را براي صورتش‌ انتخاب كرده. مي‌پرسد: «فكر مي‌كني كدام‌يك به من مي‌ياد؟» جواب ميدم: «البته همه اين‌ها به شما مي‌ياد!»

آري! او خيلي بي‌كار است. هر روز هم اضافه‌كار مي‌ماند. روزهاي تعطيل هم به سر كار مي‌آيد. از اين همه حضور و بي‌كاري حالم به هم مي‌خورد. اي كاش كارمند جماعت اين‌قدر محتاج درآمد نبود تا بر روي هر دقيقه حضورش در محل كار حساب كند. آن ‌قدر دست و پا مي‌زند تا 10 هزار تومان درآمدش را افزايش دهد. مهندسي كه هر ساعت كار مفيد او مي‌تواند ارزش زيادي براي سازمان خلق كند اوقات را به محاسبه اضافه‌كار و درآمد و ... سپري مي‌كند. روي ديگر سكه هم به ناتواني مديران باز مي‌گردد كه نمي‌توانند از منابع انساني خود به خوبي استفاده كنند هر چند در اين حالت‌ها مي‌توان به سادگي نتيجه گرفت كه مدير هم بدتر از زير‌دستانش بي‌كار است.