به يكي از دوستان براي انجام پروژه كارشناسي ارشد پيشنهاد كردم به شركت ... برود. ايشان مهندس صنايع است و حالا دانشجوي فوق ليسانس مديريت مالي. جوابي كه برايم نوشته جالب بود:

 

من تابستان گذشته شركت ... بودم
تازه با اصرار خودم  واحد مطالعات اقتصادي را انتخاب كردم كه به بازار سهام محدود نشده باشم! (البته مديرش هم كه با مصاحبه كرد باسواد بود و اين در اشتياق من خيلي اثر داشت)
به محض ورد ما به شركت مدير مطالعات اقتصادي عوض شد
كي شد؟
مدير قبلي كارگزاري ...
چرا؟
چون ايشان در كارگزاري تخلف فرموده بودند و بورس كارگزاري را دو هفته بسته بود و ...
حالا وقتي يك مدير زياد مي آيد چه بايد كرد؟
ايشان را به بك گراند منتقل كردند و شدند مدير مطالعات اقتصادي (مثل دانشگاه كه هر كسي كاري ازش برنمي آيد ميفرستندش پژوهش كند!
)
خلاصه ما مانديم و يك مدير گنده دماغ بيسواد متخلف .... با اخلاقياتي كه به درد كف بازار ميوه فروش ها و البته از آن هم كثيف تر بازار سهام ميخورد
سه ماه ديگري داشتيم. البته ايشان گير ميداد و ما در عملي شجاعانه هي جا خالي مي داديم!
آخر سه ماه هم از دو نفر كارشناس، يكي رفت جايي ديگر و ... (البته زود تر از م
ن)
و من هم گفتم كه حالا كه اينها ما را اينقدر بي ارزش مي دانند كه آدم احمقي مثل ... را مدير ما ميكنند بگذار برويم همان مهندسي  (البته من هنوز بازرگاني را داشتم و علاقه هم داشتند كه من وقت بيشتري بگذارم به علاوه حداقل در اينجا كسي افسار اسب را به دم خر نمي بندد)
و باقي وقت را هم بگذاريم پاي ولگردي علمي توي دانشكده هاي اقتصاد (روي موضوعاتي كه توي سرفصل مالي بايد باشد و نيست! مثل اقتصادسنجي، اقتصاد ايران، اقتصاد كلان و عقايد اقتصادي)
اين را بگويم كه همه مي دانستند كه با فلاني نمي شود كار كرد يعني اگر من يك آشناي دلسوز داشتم نمي گذاشت كه بروم زير دست اين بابا!
اين مدير احمق آذر ماه با نمره 18 دكتري مديريت استراتژيك با گرايش مالي از دانشگاه بهشتي گرفت ( اميدوارم عيار رشته و دانشگاه دست تان آمده باشد)
و از شركت ... هم رفت به شركت سرمايه گذاري ... (اي خاك بر سر شركتي كه اين آن جا مدير باشد.)
البته الان يك عالمه تجربه گرانبها دارم
اوليش اينكه با آدم مفت خوري كه از طريق زد و بند پول به دست آورده ديگر نمي شود  كار شرافتمندانه كرد.
دومي اينكه اين مديريتي ها هيچي كه بلد نباشند 144 واحد درس در مورد غلو كردن و خالي بستن و اعتماد به نفس خوانده‌اند
سومي اينكه با آدم ضعيف و ضعيف النفس هيچ كاري نمي شود كرد. هر چقدر كه ميخواهي كاريش نداشته باشي باز مي آيد و لگد مي زند و مي رود
چهارمي اينكه ايده كار پيدا كردن بودن پارتي همان اندازه احمقانه است كه كار پيدا كردن بر اساس پارتي صرف بي‌شرفانه!
پنجم اينكه ديگر دلم نميخواهد زير دست و پا بيفتم!