من در مورد سياست‌هاي خارجي امريكا اطلاعات زيادي ندارم جز آن كه هر از چندي مي‌شنوم كه لابي صهيونيست‌ها چه كرد و چه‌ها نكرد. مطلب ديروز شرق يكي از مطالب جالب است:

مشهورات گمراه كننده
ذهنیت ما ایرانی ها و تا اندازه ای دیگر كشورها از سیاست خارجی ایالات متحده آمریكا تابع پاره ای مشهورات است. یكی از این مشهورات این است كه اسرائیل و یهودیان بر اركان قدرت در آمریكا چنگ انداخته اند و آنها هستند كه سیاست خارجی آمریكا و سوگیری رسانه ای را در این كشور پیش می برند و تعیین می كنند. البته این درست است كه آمریكا كشور لابی ها است و عمده سیاست ها اعم از داخلی و خارجی ابتدا در همین لابی ها به بحث گذاشته شده و سپس در كنگره و كاخ سفید در قالب قانون یا سیاستگزاری به اجرا گذاشته می شود و یهودیان هوادار اسرائیل لابی های پرقدرتی در این كشور دارند اما تصور كنید كشوری كه كل حجم اقتصادش از ۱۵۰ میلیارد دلار فراتر نمی رود، سیاست های كشوری را تعیین كند كه تولید داخلی سالانه آن بیش از ۱۲ هزار میلیارد دلار است و تنها ۴۵۰ میلیارد دلار بودجه نظامی آن است. حتی اگر توان تاثیرگذاری سرمایه داران یهودی آمریكا را در نظر بگیریم در مقایسه با سرمایه ای كه آمریكاییان غیریهودی دارند برای تصمیم گیری انحصاری كافی نیست. این ذهنیت تا حدود زیادی در جریان تجاوز ۳۴روزه اسرائیل به لبنان ترك برداشت. البته نمی توان به كلی منكر تاثیرگذاری تل آویو و یهودیان صهیونیست بر سیاست آمریكا شد اما نباید در این تاثیرگذاری به گونه ای اغراق كرد كه معادلات عقلانی ذهن بشری را به هم می ریزد. اگر اسرائیل این قدر بر سیاست آمریكا تاثیرگذار بوده به این دلیل است كه صهیونیست ها توانسته اند آمریكا را متقاعد كنند كه آنها قدرت اول منطقه هستند و آمریكا تنها با حمایت از اسرائیل است كه می تواند بر خاورمیانه مسلط شود، اما وقتی ارتش تا دندان مسلح اسرائیل نتوانست از پس حزب الله برآید بسیاری در آمریكا متوجه این واقعیت شده اند كه هم پیمانی انحصاری آمریكا و اسرائیل نمی تواند خاورمیانه را به سرمنزل مقصود آمریكایی برساند. نكته دیگر اینكه در جریان این جنگ این آمریكا بود كه بر اسرائیل فشار می آورد حملات را با شدت و گستره بیشتر ادامه دهد تا خاورمیانه جدیدش را كلید بزند. بلافاصله پس از شروع جنگ تجهیزات پیشرفته و هوشمند نظامی را در اختیار آن قرار داد. اینكه آمریكا از اسرائیل به عنوان مهره ای برای پیشبرد اهدافش در منطقه استفاده می كند منطقی تر به نظر می رسد تا عكس آن. در واقع باید دید مركز تصمیم گیری كجا است.سفر دوهفته ای محمد خاتمی به آمریكا كه این روزها رئیس جمهور سابق ایران را به یكی از ستاره های خبرساز رسانه ای آمریكا و به تبع جهانی تبدیل كرده یكی دیگر از مشهورات را در سیاست خارجی آمریكا زیر سئوال برده است. خاتمی با تاثیرگذاری از درون بر سیاست خارجی آمریكا در اجماع سیاستمداران حزبی و غیرحزبی این كشور برای برخورد با ایران شكاف بزرگی ایجاد كرده است. تا آنجا كه جورج بوش افتخار رفتن خاتمی به آمریكا را به خود منسوب می كند و می گوید شخصا دستور صدور ویزای وی را صادر كرده و علاقه مند است بداند در ایران چه می گذرد و خاتمی در آمریكا چه می خواهد بگوید. تا پیش از این مشهور بود كه جورج بوش سیاستمدار خنگ و دست آموزی است كه به جز لودگی هایش حرفی برای گفتن ندارد و این دیك چنی و حلقه نومحافظه كاران پیرامون او هستند كه رئیس جمهور را اداره می كنند. اما جورج بوش نشان داد كه می تواند مستقل از نومحافظه كاران سخنی بگوید و تصمیمی بگیرد. پس می توان به نتایج سفر خاتمی چشم دوخت و دریافت كه اگر كشوری می خواهد سیاست های آمریكا را در خاورمیانه تغییر دهد باید از درون آمریكا بر این سیاست اثر بگذارد، لابی تشكیل دهد و مستقیما مردم آمریكا را مخاطب خود سازد.