پنج‌شنبه ظهر ساعت 2 به دم در مي‌رسيم. درب بسته است و بايد از در ماشين رو وارد شويم. سه نفري از خط در مي‌گذريم. دو نگهبان دم در ماشين رو نشسته‌اند، كفش‌ها را در آورده و پاها را روي صندلي جلويي دراز كرده‌اند. يكي كه مو ندارد داد مي‌زند: شما كجا؟ ... با آقاي دكتر... كار داريم....چي كار داري؟ ... جلسه داريم! ...جلسه دارين كه دارين برو پشت پنجره هماهنگ كن بيا تو! ... ولي پنجره بسته‌ست! از اين طرف بگو باز كنه بعد برو از اون طرف بگو هماهنگ كنه! ... همين كار را مي‌كنم و از نگهبان خواهش مي‌كنم با داخل هماهنگ كند تا به داخل برويم. هماهنگي انجام مي‌شود و از من كارت مي‌خواهد. كارتي از كيفم پيدا مي‌كنم و تقديمش مي‌كنم تا اجازه ورود را صادر كند. دوباره از درب ماشين‌رو رد مي‌شويم. به سمت نگهبان مي‌روم تا برگه ورود را نشانش دهم كه با همان پاهاي آويخته و جوراب سوراخ سرم داد مي‌زند و خطاب كه برو ديگه!

به جلسه مي‌رويم و برگرديم. 2 ساعتي گذشته و حالا شيفت نگهبان‌ها عوض شده. اين بار پشت در كسي نيست اما در ساختمان نگهبان‌ها (همان كه از داخل با بگيم پنجره رو باز كنند و به آن طرف برويم.) نگهبان ديگري پاهاي بي كفش را روي ميز گذاشته و روزنامه مي‌خواند. خطابش كه مي‌كنم نگهبان ديگر مي‌آيد. برگه امضا شده را مي‌دهم و كارت را مي‌خواهم. نگهبان مي‌پرسد: كارتتون چي بود؟ جواب: كارت انجمن فارغ‌التحصيلان دانشگاه شريف! كارت را مي‌گيرم. نگاهي به سر در دانشگاه مي‌كنم. اين كارت يعني هر وقت خواستم مي‌توانم با آن وارد دانشگاه شوم اما اين بار نشد!