روزهاي اول كه به دنبال آپارتمان بوديم، پول‌هايمان را جمع زديم و چرتكه انداختيم چقدر توانايي مالي در تامين هزينه مسكن داريم. جستجو آغاز شد.

هفته‌هاي اول: ماشين پارك مي‌شود. قفل فرمان نصب، درب‌ها با دزدگير خاموش و راهي بنگاه. سر بالا... صداي كلفت...سلام...پيدا كردن محل مناسب براي نشستن در بنگاه...آپارتمان مي‌خواستيم...(تا چقدر؟)... حدود n تومان... گشتي در فايل‌هاي بنگاهي و دادن شماره تلفن...مصافحه با بنگاهي و خروج از بنگاه...نشستن در ماشين...بحث در مورد مناسب بودن گزينه‌ها...حركت به سمت بنگاه بعدي

هفته‌هاي دوم: ماشين پارك مي‌شود. قفل فرمان نصب، درب‌ها با دزدگير خاموش و راهي بنگاه. سر بالا... صداي كلفت...سلام...اين موردي كه قرار بود به ما بگي چي شد؟‌...(قيمت رفته بالا)...خوب چي كار كنيم؟...(بودجه رو ببر بالا)...خروج از بنگاه...فكر كردن در مورد بالا بردن بودجه...فروش ماشين، موبايل، كليه راست و ...

هفته‌هاي سوم: ماشين پارك مي‌شود. درب‌ها با دزدگير خاموش و راهي بنگاه. سر بالا...سلام...آقا چيزي واسه داري؟...(هنوز همون بودجه قبلي هستي؟)...يه خورده برديم بالا، حالا چيزي داري؟...(نه! نداريم. به ما حتما سر بزن، شمارتون هم كه داريم. موبايلو فروختي يا نه؟)

هفته‌هاي چهارم: ماشين پارك مي‌شود. ماشين خاموش مي‌شود. يك نفر پياده مي‌شود. ورود به بنگاه، دست‌ها قلاب كرده پشت –به نشانه‌ بچه‌هاي با ادب- سلام...آپارتمان تا n تومان چيزي داريد؟...(نه! با اين بودجه‌ها اين‌جا دنبال آپارتمان نگرديد، برو محله بالاتر اونجا سطحش پايين تره ولي براي شماها يه چيزايي پيدا مي‌شه)...مرسي!

هفته‌هاي پنجم: جستجو ادامه دارد. خداوند آخرش رو ختم به خير كناد!