فوتبال و سياست
اين كه از مكزيك باختيم مهم نيست چون از قبل هم قابل پيشبيني بود اما رفتار مردم با اين نتيجه جاي تامل دارد:
اول- يك تئوري و داستان قديمي و تكراري مشخص در كشورهاي در حال توسعه اين است كه فوتبال هدف است و با بيشتر شئون زندگي پيوند خورده. سياستمداران هم براي رهايي از مشكلات هميشگي تورم، اشتغال و توسعه، فوتبال را دستاويزي براي فرار كوتاه مدت از انتظارات اجتماعي قرار ميدهند.
دوم- در راستاي هدف بودن فوتبال، آن قدر براي هم خالي ميبنديم و غلو ميكنيم كه تصور ميكنيم، بضاعت فوتبال ما خيلي زياد است و ما خيلي كارمان درست است. در يكي از برنامههاي تلويزيون، كارشناس از نظر مردم آلمان صحبت ميكرد كه اگر به نيمه نهايي هم بروند خيلي خوب است و مردم آلمان سقف انتظارشان همين است. در عين حال مجري تاكيد داشت كه ايران تيم ديگري است و ميتواند خيلي بهتر هم باشد. مكزيك و پرتغال و ... حريفي براي ايران نيستند.
سوم- ايران كه ميبازد، داد و فغان همه بالا ميرود. اما اگر همين بازي با مكزيك ختم به خير شده بود، چه اتفاقي ميافتاد. آيا كسي به علي دايي بد و بيراه نثار ميكرد؟
چهارم- فوتبال همانند سياست است و مردم آمال و آرزوهاي خود را در آن جستجو ميكنند همانطور كه در انتخابات اين تصور را دارند. اين تشابه لااقل اين پيام را براي كساني مثل دايي و علي پروين و هر كس ديگري دارد كه وقتي تاريخ مصرف ستارهها تمام شود، خود بايد بروند و نبايد منتظر باشند تا كسي اخراجشان كند. رفتار مردم با هاشمي درس عبرتي براي همه سياستمداران است، چه رسد به فوتباليستها.
