خاطرات سفر- دوشنبه اول

از صبح تا به حال كه به اينجا آمده‌ام، دائما فكرم مشغول است. ما هم اين امكانات را با كمي بالا و پايين داريم و البته پايين، اما رمز موفقيت در اينجا همان نظم وحشتناك‌شان است. همه چيز به موقع و سر وقت و به جاي خود. بايد هر چيزي را دقيقا در سر جايش قرار دهي. به عنوان اولين نماد ، نظم رانندگي قابل مشاهده است. ماشين‌ها قوانين را رعايت مي‌كنند و جالب فاصله قرار گرفتن آن‌ها پشت سر هم، موقع چراغ قرمز است. حداقل يك متر فاصله را رعايت مي‌كنند و البته لايي هم نمي‌كشند. من نمي‌دانم همه اين‌ها را بايد نظم ناميد يا سيستم و يا هر چيز ديگر اما هر چه هست براي ما كه به اين چيزها عادت نداريم، غير قابل تحمل است.

امروز صبح كه به فرودگاه مهرآباد رفتيم، با آن‌كه فكر مي‌كردم كار خروج از كشور خيلي سخت است، اما با حداقل تشريفات وارد هواپيما شديم. خواب در هواپيما واقعا چسبيد تا آن كه يكي از همراهان بيدارم كرد. صبحانه روي صندلي چيده شده بود و خيلي تعجب برانگيز بود! بالاخره به فرودگاه دوسلدورف رسيديم. در فرودگاه همه را چك مي‌كردند و مهري هم بر پاسپورت مي‌زدند. يك نفر از شركت سي به دنبال ما آمده بود. فرودگاه خيلي تميز بود اما قسمت سنگ‌فرش آن پر از آدامس‌هاي جويده شده و پرتاب شده بود. به شهر مولهايم رفتيم و در هتل مستقر شديم. هتل 3 ستاره و قديمي است ولي تميز و مرتب است.

بعد از گذاشتن وسايل در هتل به سمت دوسلدورف رفتيم. با يك تراموا به هاف بان هوف (ايستگاه قطار مركزي شهر) و يك قطار ديگر به هاف بان هوف دوسلدورف. يك مركز اطلاعات توريست پيدا كرديم و نقشه شهر را گرفتيم. برنامه‌ ما از قبل مشخص بود. رفتن به كنار راين و بازديد از يك مركز خريد به نام ياكوب اشتغاثه (بر وزن استغاثه). كنار رود راين يك برج مخابراتي است كه براي بازديد سري هم به آن زديم تا ارتفاع 160 متري بالا رفتيم و از بالا شهر را ديديم. جالب و ديدني بود. كنار برج هم يك ساختمان دولتي است (گاورمنتال بيلدينگ). از بالا نماي زيبايي دارد. رود راين هم براي شهر به مثابه زاينده‌رود است براي اصفهان با اين تفاوت كه قابل كشتيراني است. عده‌اي هم در كنار رود دراز كشيده بودند تا برنزه شوند با حداقل پوشش. اين از مشخصه‌هاي اينجاست. هر كسي هر طور دوست دارد لباس مي‌پوشد اما آنقدر اين موضوع عادي است كه كسي با ديگري كار ندارد. در قطار هم كه به دوسلدورف آمديم همين طور بود. در صندلي كناري ما مرد و زني در كنار هم بودند و پاهايشان را در صندلي جلويي دراز كرده‌ بودند. بلند حرف مي‌زدند و مي‌خنديد و كسي حتي به آن‌ها نگاه هم نمي‌كرد. براي هيچ كس اين چيزها مهم نبود.

بعد از بازديد از اطراف راين به مركز خريد شهر رفتيم. قيمت‌ها بس بالا بود. به جز يك فروشگاه به نام وول ورث كه اجناس ارزان داشت بقيه همه گران قيمت بودند. به ما توصيه شده بود كه بايد دنبال علامت‌هاي قرمز رنگ (سيل) به نشانه تخفيف ويژه بگرديم. ناهار را هم فيش برگر به عنوان تنها غذاي قابل خوردن تناول كرديم. با سيب زميني خيلي شور و نوشابه. نوشابه خيلي گران بود. 1.5 يورو. در بازگشت به مولهايم سر راه خريدي هم از فروشگاه ارزان قيمت آلدي كرديم. خريد ما آب و شير و آبميوه بود. به مولهايم برگشتيم. وقتي به هتل رسيديم آن‌قدر خسته بوديم كه توان حركت نداشتيم. قدري شير و بيسكوئيت به عنوان شام خورديم و خوابيديم. به اميد فردا كه وارد شركت سي شويم و دوره را شروع كنيم ولي اين نظم آلماني‌ها مرا كشته!