زماني كه آدم مدتي را فقط در جمع خاصي مي‌گذراند (مثل محل كار)،‌ ديگر حال و حوصله جمع‌هاي ديگر و بحث‌هاي متفرقه را ندارد. در روزهاي نوروز كه به ديد و بازديد گذشت، نشستن پاي صحبت‌هاي بقيه در زماني كه از خودشان مي‌گفتند، بيشتر از هر چيز ديگري حالم را خراب مي‌كند. با خودم زمزمه مي‌كنم به من چه ربطي داره كه شما اين طوري شدي! اين روزها مهارت شنفتن را به كلي از دست داده‌ام. در عين حال كه برخوردم با آدم‌ها هم زياد نبوده اما همش سعي در فضا سازي ذهني براي خودم دارم. فكر كنم اين‌ها اثرات چند رماني است كه اخيرا خوانده‌ام -بيش از حد رمان‌خوان شده‌ام.- چند روزي است كتاب مدارهاي توسعه نيافتگي نوشته مرحوم حسين عظيمي را دست گرفته‌ام، موضوعش اقتصاد است. اميدوارم بتوانم به ذهنم را به سامان كنم.