بعد از چند روز دوباره به سرکار برگشتم! واکنش سايرين با ديدن چهره جديدم جالب بود. هر کسی يک چيزی می‌گفت. اين چهره خال خالی برای همه جای تعجب دارد. خلاصه آبله مرغان با بثورات روی صورت بد دردی است. در اين چند روزه هم جلسه ديگری با همکاران آقای سابق‌الذکر (نابغه قرن) داشتيم. اين بار به زبان انگيسی صحبت می‌کرد و باز هم از اين شاخ به آن شاخ می‌پريد. آخر جلسه باز هم معلوم بود کسی چيزی نفهميده. اصولا هر کس با اين آقا کار کند هيچی نبفهمه!

جلسه ديگری نيز با مدير عزيزم داشتيم. اين بار بحث بر سر مسائل رفاهی منابع انسانی بود. ايشان هم به واقع باورش شده که مدير منابع انسانی است و خيلی به مسائل انگيزشی فکر می‌کند. قرار شد تا ۱۰ بهمن‌ماه يک کلوپ فيلم راه‌اندازی کند و نيز يک بانک اطلاعات خانواده کارکنان درست کنند. خودش که می‌گفت کلوپ را که افتتاح کنيم يک اطلاعيه می‌زنيم که افتتاح شد و از طرف ديگر می‌زنيم که تا پايان ماه‌های محرم و صفر تعطيل است. من که فکر می‌کنم حتما اين کار را خواهد کرد. از اين مدير عزيزم هر چيزی بر می‌آيد.

جلسه ديگری هم دوباره با مدير عزيزم برگزار شد که در مورد کارهای مربوط به خود گزارشی ارائه کند و اين‌که بگويد دارد چه می‌کند مثلا می‌خواستيم بازخواست کنيم. اول جلسه شروع کرد به توضيح دادن که بله ما چه کارها که نکرده‌ايم. کاری کرديم که پيمانکار تامين نيروی انسانی حاضر شده با ۵ درصد سود با ما کار کند. بعد هم سريع بحث را وارد فاز ديگری کرد که يک يخچال برای خانه خريده بوديم. کارگرها می‌گفتند به ازای هر طبقه ۱۵ هزار تومان می‌گيريم می‌بريم بالا. خانه ما هم در طبقه هفتم است. خلاصه طرف را راضی کرديم با ۵۵ هزار تومان کار را تمام کند. يکی از اعضای جلسه سريع درآمد که يخچال مارکش چه بوده و چند خريدی و .... در نهايت جلسه با همين جمله به ابتذال کشيده شد. مدير عزيزم واقعا در لوس کردن موضوعات استاد است.