يك سال ديگر هم از اين عمر سپري شد. خوشحالم كه لااقل عمرم را به بطالت نمي‌گذرانم و افسوس از گذشته ندارم. گرچه كارهاي نكرده زياد دارم. اين روزها اگر كسي از من بپرسد چه مي‌كني اگر همكار نباشيم حرفي ندارم كه برايش بگويم جز آن‌كه صبح مي‌روم و شب مي‌آيم. صبح‌ها در سرويس روزنامه مي‌خوانم و عصرها هم سعي مي‌كنم چرتي بزنم. اگر هم همكار باشيم مي‌گويم فقط اعداد بودجه را دست‌كاري مي‌كنم. بعد هم صحبت از كار و اوضاع شركت و مملكت مي‌شود. اين بود تصويري از يك سال گذشته!